هر گمره را روی به مقصد خواهد
گر جرم تو بی حد است نومید مشو
لطف بیحد گناه بی حد خواهد
شیخ بهایی
تا چند خورم غم؟ تنم از پا افتاد
دل گفت تو نزدیک به مرگی چه غم است
بیچاره کسی که این دم از مادرزاد؟
شیخ بهایی
وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست!
شیخ بهایی
کارش همه جرم و کار حق لطف و عطاست
خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
شیخ بهایی
در هم شده خلقی ز پریشانی ما
بت در بغل و به سجده پیشانی ما
کافر زده خنده بر مسلمانی ما
شیخ بهایی
با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
خیام
باد است که خاک را براند چون باد گذشت خاک استاد
دل خسرو شهر و عقل دستور شهوت چو عوام و خشم جلاد
گر شاه به مشورت وزیر است خرم بود آن بلاد و آزاد
ور هیچ به ضد ان بود کار بنیاد همه به باد برداد
....
عطار نیشابوری
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می زبرای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
خیام نیشابوری
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره مینایی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
گرچه رامش به فر دولت اوست
گوسفند از برای چوپان نیست
بلکه چوپان برای خدمت اوست
(سعدی)

